شکایت از بالاترین

نمی دونم چرا فقط لینک های بعضی ها تو بالاترین امتیاز می گیرن؟؟؟ اینجا هم پارتی بازی .... یا باید کلا حرف منفی و سیاسی باید زد؟!!!؟؟؟؟ یه نفر به من بگه دموکراسی و عدالت کجای بالاترین قرار داره ؟؟؟ شاید هم بده بستونه ....

   + حميد - ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

نامه

نامه ام ، دست خط ی، ناگزیر، دست ملتی افتاد
ملت ... یعنی صدای که تکثیر می شود بین همه جماعت

گفتند، نه سنگ پرانی یم کردند ...رجم می گویند ش
که به تاریخ ... قدمت ... فرهنگ ما پریده ای ..
آسمان مان را تیره کرده ای
گفتم شان
آنچه دیدم ، شندیده ام حس کردم
در کوچه خیابان تان
را تقریر می کنم
فریاد برآوردند که
از خون آنیم و آنِ آنیم ....
ناله برآوردم که آن آن ت ان چه کرد
گو نکرده تقدیر بر حیات شان فایق آمد و
از پس نا توانی تان شهید نامیدش
گفت به گزافه کفر می گوید
سنگ آخرین را به گیج گاه م فرود آورند...
سالها بعد
دیدم که یکی حکاکی می کند بر سر مزارم
شهید ....

 

 

   + حميد - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

من افـســــــــــــــــــــــــــرده ام

اینجا ایران است!
کوتاه قامتان بر بلندای آن و
بالا بلندان در کومه ها ...
...
هر آنچه آرزو داشتیم بر باد شد،
هر آنچه توان داشتیم  بر خاک شد،
هر آنچه کاشتیم، افسٌرد
هر آنچه بافتیم، نه که رشته، نه حتی پنبه، پوسید
هر آنچه که می توانستیم بسازیم،
ساخته شویم،
و در لم این آسودگی آفریدن، بیاسایم
ویران شد
می خواستیم هم چون بزرگان
وقتی که به پیچ آخر زیستنمان گام می نهیم
توان آن را داشته باشیم که با صدای بلند فریاد برآریم
که ما، هر آنچه در توان داشتیم، گذاشتیم و  ساختیم

اما شاید آن زمان نمی دانستیم ...
تنها همت ما کافی نیست
به قول شاملو خار و پیچ خم های روزگاران را ندیده، آرزو کردیم و بر این آرزو شب بیداری ها کشیدیم و ...
دنیای ما خار داره، بیابوناش مار داره ....
نمی دانم ،
افســــــــــــــــــــــــــــرده ام به شدت این لنگ درازی سین ش

 

   + حميد - ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

شعری ...

تو بی‌خیال و بی‌خبری
و قابیل ــ برادر ِ خون ِ تو ــ
 
راه بر تو می‌بندد
       
      از چار جانب
       
      به خون ِ تو
 
با پریده‌رنگی‌ ِ گونه‌هایش
 
کز خشم نیست
       
      آن‌قدر
       
      کز حسد.
 
و تو را راه ِ گریز نیست
 
نز ناتوانایی و بربسته‌پایی
       
      آن‌قدر
       
      کز شگفتی

 

   + حميد - ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

پیراهن تیم ملی

 

درج آگهی مجانی در سایت لوکوپوک

   + حميد - ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧

بدون شرح ...

آمریکا ١٩٣٠

اعدام دو سیاه پوست توسط ١٠.٠٠٠ نفر سفید پوست

 

آمریکا ١٩۵٠

جدا سازی محل آبخوری سیاه پوستان و سفید پوستان

 

آمریکا ١٩۵٧

اولین سیاه پوست در مدرسه سفید پوستان که توسط سفید پوستان به تمسخر گرفته شده است

 

آمریکا امروز

یک سیاه پوست ریس جمهور ایالات متحده آمریکا

   + حميد - ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧

این عکس ....


این عکس ..

این عکس مرا یاد چشمان خون آبه خاله ام می اندازد وقتی که استخوان های جگرگوشه اش را تحویل ش دادند و گفتند این پسرت هست... و او هنوز که هنوز هست در حسرت پیرهن یوسف ش می گردید...

این عکس مرا یاد دخترک معصوم همسایه مان می اندازد که پدر و مادر و خواهر و خواهرش، وقتی که او در کلاس درس انشاء پدر و مادر را می سرود زیر آوار بمب های صدامیان در خاک و خون سرزمینمان به خاک و خون سرزمینمان پیوستند ....

این عکس مرا یاد چشمان پر اضطراب مادرم می اندازد که در هر ماموریت پدر را بدرقه می کرد و هزار کابوس وای  و واویلا را در ذهن خویش مرور می کرد ...

این عکس مرا یاد پاهای لرزان هم کلاسی هایم می اندازد ....وقتی که زیر آژیرهای خطر ضرب و تقسیم های امتحان حساب را حل می کردیم

این عکس ... مرا یاد باکری می اندازد ....یاد مطهری ... یاد بهشتی ....

وای که چقدر این قدرت فریبنده است ....

به حرمت آن همه خاطره آن سبزینه سپید ، سرخمان را از آن پشت بردار....

 

   + حميد - ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧

بر این درگاه ....


بر این درگاه، کدامین شخص آخرین بار و با چه کابوس قفل زد ....

قفل بر درگاه و درگاه چارطاق باز ، اما کو میهمان؟، کو حتی دزد ؟


 

   + حميد - ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧

لوکوپوک آمد...


لوکوپوک آمد

بالاخره لوکوپوک  آمد ....لوکوپوک که برای اولین بار در اسفند سال 82 در قالب یک حراجی اینترنتی شروع به کار کرده بود، دوباره و فعلا در قالب یک نیازمندی های اینترنتی افتتاح شد.

لوکوپوک  آمد و دوباره من صدها برابر انرژی گرفتم .. به زودی خدمات جالبی را در لوکوپوک خواهید دید ... خدمات منحصر به فرد و شایسته برای ایرانیان ..

 

   + حميد - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧

نامه محمدعلی مفرح بنیانگذار بانک صادرات در هنگام وداع با بانک


برگشت به نامه ای که در جواب نامه مورخ 7 خرداد ماه سالجاری {1356} این جانب مرقوم داشته اند ، زحمت افزا می شود :

بهترین پاداشی که از خدمات ناقابل خود می برم ، این است که بانک صادرات ایران را پا برجا و رو به پیشرفت می بینم و از خاطره های روزگاران متمادی همکاری صمیمانه با هم قطاران شاد می شوم.

چون فعالیتی ندارم و احتیاج به تحرک زیاد نیست از قبول اتومبیل {مرسدس بنز مدل 1974} معذورم.

درباره حق خدمتی که مرقوم فرموده اید {به اینجانب } مادام العمر پرداخت خواهد شد ، خواهشمندم حسابی تحت عنوان(( حساب مددکاری)) در بانک افتتاح و آن وجوه را مرتبا (علاوه بر تتمه هر وجهی که در زمان خدمت به این جانب تعلق گرفته ) به آن حساب واریز فرمایند به ترتیبی که حق برداشت از آن مشترکا با فرزند اینجانب آقای قاسم مفرح و رییس کارگزینی وقت بانک صادرات ایران باشد .

این حساب برای یاری رساندن به شاغلان و یا بازنشستگان و یا از کار افتادگان و یا خانواده های آنان است تا هر نوع و هر مبلغ که آن دو نفر صلاح بدانند اقدام فرمایند.

در صورتیکه آیین نامه و مقرراتی لازم باشد همان دو نفر آقایان مسئول تهیه و تنظیم آن ماجرای آن هستند.

ازاین حسن توجه هیئت مدیره سپاسگزارم. سلامت و سعادت همگی و پیشرفت روزافزون بانک صادرات را همواره مسئلت دارم.


 

   + حميد - ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

خسرو هم رفت

خسرو شکیبایی هم رفت


ری را هوای حوصله امروز ابری  ست ... خیلی ابری ست
ناراحت

دست مرا بگیر و در کوچه پس کوچه های محبت بگردان ....

خسرو هم رفت ... چه بگویم صدای گرمش را مگر می شود فراموش کرد .... دلم شدید گرفته است شدید ، خدایش بیامرزد.

 

   + حميد - ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧

کی ...؟؟؟


کی خواهیم نوشید آن چایی داغ را که پدرانمان با مشت های گره کردشان برایمان آرزو کرده بودند..

نونهال که بودم زخم خوردگان انقلاب، نگذاشتند که پدر مهرش را مهمان م کند ..

نوجوان که بودم دود هواپیماهای  صدام نگذاشت که آبی آسمان ببینم ...

جوان تر که شدیم گفتند این سختی ها و فقدان پس مانده نبرد است، تحملش کنید ..

و اکنون که خسته از کار روزانه، قلم به دست می گیرم که ... برق می رود و ...

آی شیر مردان ایران زمین ،

یکی آیادر میان شما نیست به من پاسخ گوید:

که کی خواهیم نوشید جرعه چایی داغ در آرامشی پایدار...در سرزمینی که از شرق تا غرب و از شمال تا جنوبش خدایمان به بذل مهمان مان  کرده است، ما را

   + حميد - ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧

.....


با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و

بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه


   + حميد - ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧

نامه به یک دوست روحانی

برادر عزیز سلام،

حس هم دردی دو فردی که دنیا را از نظّاره خود به نظاره می نشینند. مرا بر آن داشت که قلم به دست  گیرم و توبه هزار بار شکسته خود را بار دیگر دو شقه کنم ...

بی شباهت نیستیم من و شما به دو کودکی که بر سر اسباب بازی های خود به دعوا نشسته اند اما هر دو  هر آن وقت که پسر فقیر همسایه را می بینند که اسباب بازیش قوطی های خال قرص های نه‌نهِ  باباش،ِ  دلشان می گیرد...

نمی دانم چقدر به و من تو (شما) شباهت دارند...

TqTq صراحت بیان، شفافیت کلام، لجاجت بر بلند پروازی ها و تلاش بر تلقیات و جهاد در اعتقادات  و چشمان همیشه بشاش و دل پاک و قلب صاف اندوخته های اند که نمی دانم بابت شان چقدر پرداخته  ای، چک داده ای یا سفته، بدهکاری یا طلب کار

 

اما می دانم که این سرمایه هاست،که شما را در جاده ای قرار داده است که من سال هاست که در آن  رهگذرانش را شماره می کنم. 1، 2، 3 .... تا بی رنگ ترینشان را برگزینم نه از آن روی که به دلخواه  خود رنگی ش کنم، نارنجی، قرمز یا سبز، نه بدان دلیل که خود بی رنگ ترینم، نه از آن دست که خیلی  خوش فکرم شاید تنها بدان سبب که ایشان در راهی قدم گذاشته اند که من نتوانسته ام اما آرزومندشم ...

...

کلام معجزه می کند، من بی شک بدین جمله همچون آن جمله ام که می گویم "عشق را خط خطی کردند  مدادشان نوکش شکست" از جان و دل معتقدم ... کلام ابزاری است که عاشق می کند، می میراند، شهید  می‌کند، انسانی را به انتحار می کشاند، چمران را در کویر تشنه سیر می کند، جوانان ما را جان بر کف  به سینه چاک تیر باران دشمنان می فرستد، و و و من را باز می دارد که اینچنین دست به قلم شوم.

 

من همیشه هراسان کردار آنان م که دستی بر آتش دارند، از عاشقی سخن در میان می نهند هر آن گاه که  عشق ایشان خواست آنها را در فرایند تبدیل خود خواهی به دگر خواهی قرار می دهد پا پس می کشند و  هرآنچه که زمانی بر کلامشان جاری  شده است را به سادگی فراموش می کنند و یک توجیه معقولانه  منطقی منطبق بر زمان را دلیل بدکرده های خود می کنند و به سادگی خود را تطهیر می کنند.

آقای برادر، یک چیز یا بد است یا خوب، اگر بد است پس بد است و اگر خوب پس خوب، اقتضای  زمان و شان، برای برادر فرسوده ما که در بوران سرما دنبال خرده نانی است که شکم نوزاده‌اش را سیر  کند، خرده نان نخواهد شد. اگر می شود مرا آگاه کن که بدانم، اگر نمی شود، آگاه شو که نمی شود.

من اندازه شما نه حدیث می دانم، نه قرآن نه داستان اما فلسفه عزیمی که علی در پی فوت شمع بیت المال  بنا نهاده است لمس می کنم علی فریاد می زند که خوب خوب است، و بد بد، چه شمعی ناچیز باشد و  چه ... 

 

آقای برادر،من براین اصل معتقدم که قداست کلام مسبب آن شده است که خدا هر انسان را براساس  ادعای خویش که بر زبان می راند، می‌سنجد. براین اساس است که اغلب شاعران در فقر می میرند،  اکثر سیاستمداران در رسوائی جان می سپارند و مردم عادی در خانه ...

 

آقای برادر آرزو می کنم که خدا ما را بر چند راهی شکیات قرار ندهد، آرزومند که ما را با آزمونی که  در توانمان نیست نسنجد، دعا می کنم که ما را در راه خود قرار دهد، دست بر آستین ش می برم که  توجه ش را از ما دریغ نکند که ما ناتوان تر از تمام آنی هستیم که فکر می کنیم.به جباریتی خانمان بر  آب است و بومان تاریک ...

 

از آن جهت که نمی توانم جامه ای فاخر بر تن مفاهیم ذهنی م کنم سخت شرمنده ام، چرا که چند صباحی  ست که دست به قلم نبرده م، تو مرا یاری کن. پریشانی جملاتم و از این شاخه شاخه شدنم را به پریشانی  ذهن وامنده ام ببخش.

 

پیش تر ها وقتی کوبه در خانه ای را می کوفتم و صاحبخانه مرا می خواند، می گفتم منم، اما اکنون  می‌گویم اوست، وقتی می گویم اوست از آن روی که می دانم او مهربان است، از آن روی که می دانم او  بزرگ است، از جهت که می دانم او بخشنده است، از آن دست که می دانم او صبور است، بی دریغ  است، دریاست، کوه و جنگل، آسمان و زمین  و آتش فشان و آتش نشان است آرام می گیرم، صاحبخانه  هم آرام می گیرد. تو هم آرام می شوی، آقای برادر بیا من یت را فراموش کنیم تا پیش از آنکه ابدیت ما  را به فراموشی سپرد.

 

آقای برادر بیا آنچنان باشیم که شیطان حسرت سجده نخورده ش را آه کشد. تو البته که هستی ما را نیز  دستی گیر که اینچنین باشیم.

 

   + حميد - ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧

این جا ایران است



اینجا ایران است ...
شکوفه گان و آفتاب و برگریزان و برف ریزان
دریا دریا دریاچه
...
کوتاه قامتان بر بلندای آن و بالا بلندان در کومه ها
اینجا ایران است...
شهر خیام و حافظ و شمس ...
شهر شیرزنان و شیرپاک خوردگان ..
شهر نادر...
شهر تاریخ...
شهر ویرانگی از آن زمان که سیاه جامگان بر مسند پاک دلان تکیه کردند...
و .... آغاز گردید...
چشم ش زند ان ان ایرانیان ... خاک پاک ش به خون هم شهریانمان لاله گون شد...
هر پادشاه یک نیرنگ ...
هر شاه یک فریب ...
یک جنگ و هر جنگ دشت لاله گونی دیگر بر پهنای ش
این جا ایران است ...
... شهر جوانانی که هنوز که هنوز است
با ارثی به در برده از پیشینیانش.. می تازند ...
....
این جا ایران است ...


   + حميد - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧